اخبار مهم
Home / اخبار حوزه ادبیات / قصه کودکانه قورباغه ای به نام سبزک
121327_723.jpg

قصه کودکانه قورباغه ای به نام سبزک

به گزارش حافظ تالی به نقل از مجله خبری ایران مطلب:

قصه کودکانه قورباغه ای به نام سبزک

قورباغه ای در برکه زندگی می کرد بنام سبزک. این قورباغه همیشه توی برکه بود و دوتا آرزو توی زندگیش داشت،اول این که یه روز از برکه بره بیرون جنگل و دشت وبیشه رو ببینه ، دوم یه دوست خوب داشته باشه.یه روزی تصمیم گرفت از برکه بره بیرون که هم دشت و بیشه و جنگل رو ببینه و هم تلاش کنه تا یه دوست خوب پیدا کنه.

 
پس از مادرش اجازه گرفت و از برکه بیرون اومد و به سمت جنگل رفت .توی جنگل به حیوونا و حشرات زیادی برخورد کرد .

اول به لشگر مورچه ها برخورد که برای خودشون خوراکی جمع می کردند.

باخودش گفت : شاید بتونم با یکی از مورچه ها دوست بشم اما مورچه ها سخت مشغول کار بودند و هیچکدوم حتی متوجه سبزک نشدند، پس به راهش ادامه داد.

پرنده های زیادی رو دید که توی آسمون دائما پرواز می کردند اما اونها هم اون بالا بودند و نمی شد باهاشون دوست بشه.

بازهم تصمیم گرفت به راهش ادامه بده . به دشت رسید، همین طوری داشت به حشرات جورواجور نگاه می کرد و با خودش فکر می کرد که با کدومشون می تونه دوست بشه که ملخک پرید جلوش و گفت: سلام اسم تو چیه؟

 
سبزک گفت: اسم من سبزکه!

ملخک گفت: می یای با هم بازی کنیم من تنهام؟

سبزک گفت: نه نمی تونم من اومدم دنبال آرزوهام.
 

ملخک گفت:منم می تونم با تو بیام چون منم آرزوهایی دارم؟

سبزک گفت: بیا.

 
دوتایی با هم حرکت کردند و کلی باهم حرف زدند و شادی کردند و از هم دیگه کارا و حرفهای خوب و جدید یاد گرفتند.خلاصه خیلی به هردوشون خوش گذشت.

دیگه هوا کم کم داشت تاریک می شد، سبزک و ملخک باید می رفتند خونشون اما دوستی پیدا نکرده بودند.

از هم خدا حافظی کردندو هر کدومشون رفتند به سمت خونشون که یکدفعه هر دو با هم گفتند: آره ما دو تا با هم دوست شدیم ، دویدند طرف هم دیگه و گفتند:

دوست خوب من خدا نگهدار تا فردا.

 
حالا دیگه سبزک هم خارج از برکه رو دیده بود و هم یه دوست خوب پیدا کرده بود.

منبع:نسیم رضوان

می فایل مجله ادبی حافظ تالی