اخبار مهم
Home / اخبار حوزه ادبیات / داستان کوتاه و آموزنده ازدواج تا ازدواج
13652_864.jpg

داستان کوتاه و آموزنده ازدواج تا ازدواج

به گزارش حافظ تالی به نقل از مجله خبری ایران مطلب:

از وقتی با یوسف ازدواج کرد، از بس که شوهرشو دوست داشت، به فامیلا سپرد، زلیخا صداش کنند! اما یه مشکل ساده یوسف اذیتش می کرد! یوسف بیش از اندازه به فکر کار بود تا زن! شکستهای کاری زیادی هم داشت، اما بالاخره آدم موفق و پولداری شد. نتونست با علاقه زیاد یوسف به کار کنار بیاد! ترجیح داد ازش جداشه و بالاخره هم جدا شد!

دوسال بعد، با فریبرز ازدواج کرد. ماه های اول، همه چی خوب بود. ولی بخاطر دو چیز، دوست داشت که از شر فریبرز هم راحت شه! یک اینکه فریبرز آدم بد دهنی بود، دو اینکه همش توی یه کار ثابت نمی موند! ده تا شغل عوض کرده بودو باز الاف میچرخید! تصمیمشو گرفت و از فریبرز جدا شد!

سه سال بعد، با محمد ازدواج کرد. ولی زندگیشون به خاطر سه تا ایراد محمد به تلخی زد! یکی دست نکشیدن محمد از زن سابقش! یکی خلافهای سنگین با دوستای نابابش! یکی هم فرار از دست مامورا! با هر مشقتی که بود، یه وکیل گرفت و افتاد دنبال جدایی از محمد! کلی دوندگی کرد. دمار از روزگارش دراومد. راضی به مرگ شده بود. ولی بالاخره وکیل تونست کارو یه سره کنه و اونا از هم جداشن!

پنج سال بعد، با صادق ازدواج کرد. اول زندگی با هم خوب بودند اما… اما چهارتا مسئله داشت داغونش میکرد. چهار تا درد بزرگ! یکی اعتیاد صادق! یکی بی پولی صادق! یکی دزدی صادق! و یکی مشارکت صادق توی باند کیف قاپها! یه روز توی دادگاه، رای جدایی از صادق صادر شد و یه نفس راحت کشید.

هفت سال بعد، با چهارتا بچه قد و نیم قد، رفت محضر تا با مراد ازدواج کنه. بعد از امضای آخر، نشست رو صندلی و یه دل سیر گریه کرد. زیر لبهای خیسش گفت:

_ کجایی یوسف؟!…

داستانک

می فایل مجله ادبی حافظ تالی