اخبار مهم
Home / اخبار حوزه ادبیات / داستان کوتاه بیل بابا بزرگ
13658_517.jpg

داستان کوتاه بیل بابا بزرگ

به گزارش حافظ تالی به نقل از مجله خبری ایران مطلب:

با مادر و پدر راهی مسافرت تابستونی شدیم. جایی که برای استراحت انتخاب کرده بودیم، منزل بابابزرگم در روستا بود. اونجا خیلی بهم خوش گذشت. مخصوصا وقتی برای چیدن زردآلو و آلبالو به باغ می رفتیم و سبد سبد بار از درختها می چیدیم. و یا وقتی بابا بزرگ منو با خودش می برد آبیاری درختهای باغ. یکی از همین روزهای آبیاری که بابابزرگ مشغول کندن نهر برای رسوندن آب پای درختها بود، زیر درخت بلند گردو نشستمو از خاطرات بامزه و بی مزه مدرسه براش تعریف کردم. بابابزرگ پشت سر هم می خندید. آخرش بیلشو به درخت گردو تکیه دادو اومد پیش من نشست تا یه کم خستگی در کنه. حرفهای من زیاد خنده دار نبود اما خب برای بابابزرگ جالب به نظر می رسید! وقتی حرفهای من تموم شد، بابابزرگ ازم پرسید:


_ توکه میری مدرسه، درس میخونی، چیزای زیادی هم یاد میگیری یا نه؟

با غرور بهش گفتم:

_ بله بابا بزرگ. الان دیگه علامه شدم برای خودم! هرچی بپرسید، جوابشو بهتون میگم!…

بابابزرگ بیلشو نشونم دادو پرسید:

_ میدونی چرا سر این بیل اینقدر تیز و براق و برنده ست؟ خیلی هم زیباست!

یه نگاهی به نوک صیقلی و تیز بیل انداختمو گفتم:

– معلومه دیگه. شما خودتون تیزش کردید تا زمینو راحت تر بشکافه!

بابابزرگ بخاطر جوابم، خنده ش گرفت. بعد با زبون ساده ای گفت:

_ میدونی پسرم، سر این بیل بخاطر کار زیاده که تیز، براق و صیقلی شده نه اینکه من تیزش کرده باشم باباجون. از بس زمین سختو شکافته و سنگهارو خرد کرده!… درست مثل دکتری که باباش درمیاد درس میخونه، تا بشه دکتر…

می فایل مجله ادبی حافظ تالی