اخبار مهم
Home / اخبار حوزه ادبیات / داستان خرگوش شكمو
14290_805.jpg

داستان خرگوش شكمو

به گزارش حافظ تالی به نقل از مجله خبری ایران مطلب:

يكي بود يكي نبود، يك خرگوش شيطون و شكمو در يك جنگل سر سبز و زيبا همراه با تعدادي حيوان زندگي مي‌كرد. خرگوشكوچولوعاشق هويج بود. در قسمتي از جنگل،جنگلبانپير و همسرش كلبه‌اي داشتند. آنها در باغچه مقابل خانه‌شان انواع سبزيجات و هويج هم كاشته بودند.

اين خرگوش ناقلا و شيطون جاي اين هويج‌ها را پيدا كرده بود و هر روز صبح كه از خواب بيدار مي‌شد به باغچه آنها مي‌رفت و يك هويج از زير خاك در مي‌آورد و خيلي سريع به سمت خانه‌اش مي‌دويد و بعد با خيال راحت مي‌نشست و هويج را مي‌خورد. يك روز سنجابكوچولوكه شاهد كار هر روزه خرگوش بود، پيش او آمد و گفت: خرگوشكوچولواين كار تو خيلي بد است. خرگوش گفت: چرا بد است من خرگوشم و هويج دوست دارم و هويج هم براي من به وجود آمده است، پس آنها حق من است. سنجاب گفت: خوب اين درست است كه خرگوش‌ها هويج مي‌خورند، ولي تو بي‌اجازه دست به هويج‌ها مي‌زني. تو بايد بري و از خانم و آقايجنگلباناجازه بگيري.

خرگوش گفت: نه من هر چيزي كه دلم بخواهد را مي‌خورم.

سنجاب گفت: باشه خرگوشكوچولوهر كاري كه دلت مي‌خواهد انجام بده، اصلا به من چه!

خرگوشكوچولوروزها به دزديدن هويج‌ها ادامه مي‌داد و خانم و آقايجنگلبانهم در تعجب بودند كه اين هويج‌ها چه مي‌شود و كجا مي‌رود.

تا اين‌كه يك روز خرگوشكوچولويك هويج از زمين درآورد و به سمت خانه‌اش دويد و از آنجا كه خيلي گرسنه بود گاز محكمي به هويج زد، ناگهان متوجه شد هويج كه تكه نشد هيچ، دندانش هم از دهانش جدا شد و به زمين افتاد.

حالا ديگه خرگوش بي‌دندان شده بود و ديگر هيچ چيزي نمي‌توانست بخورد.

چند روز گذشت خرگوشكوچولوخيلي لاغر و بي‌حال شده بود و اصلا جان راه رفتن هم نداشت. آن روز سنجاب زبل به خانه‌اش آمد و گفت: چي شده خرگوشكوچولوچرا اينقدر ضعيف شدي؟ ناگهان چشمش به دندان خرگوش افتاد و زد زير خنده و گفت: قاه‌قاه پس دندانت كجاست؟ خرگوش بي‌دندان نديده بودم.

خرگوشكوچولوزد زير گريه و گفت: داشتم هويج مي‌خوردم كه دندانم شكست.

سنجاب گفت: حالا ديدي عاقبت دزدي چيه؟

سنجاب رفت از خانه‌اش مقداري غذا آورد و با دمش چند ضربه به آنها زد و نرم شد و جلوي خرگوش گذاشت و گفت: بخور تا ضعفت از بين برود.

روزها به همين صورت گذشت و خرگوش هم از كاري كه انجام داده بسيار پشيمان شده بود. يك روز سنجابكوچولوپيش خرگوش آمد و به او گفت: بيا برويم به خانهجنگلبانو همسرش، خرگوش قبول كرد و با هم رفتند.

به خانه آنها كه رسيدند، ديدند كهجنگلبانيك سبد پر، انواع ميوه و سبزيجات براي آنها چيده بود. سنجاب رو كرد به خرگوش و گفت: ديدي چقدر آنها مهربانند!

خرگوشكوچولوتا چشمش به هويج در سبد افتاد ديگر نتوانست خودش را كنترل كند و پريد و گازي به هويج زد و يك تكه از آن جدا كرد. سنجاب با تعجب گفت: تو دندان داري!

خرگوش هم تعجب كرد و متوجه شد كه در اين مدت دوباره دندان‌هايش رشد كرده و بلند شده است و از آن روز به بعد با خودش تصميم گرفت كه ديگر بي‌اجازه دست به خوراك ديگران نزند.

منبع:tebyan-zn

می فایل مجله ادبی حافظ تالی