اخبار مهم
Home / اخبار حوزه ادبیات / حمله به کاخ ضحاک
52544_268.jpg

حمله به کاخ ضحاک

به گزارش حافظ تالی به نقل از مجله خبری ایران مطلب:

حمله به کاخ ضحاک

چو کاوه برون شد ز درگاه شاه برو انجمن گشت بازارگاه

همی برخروشید و فریاد خواند جهان را سراسر سوی داد خواند

از آن چرم آهنگران پشت پای بپوشند هنگام زخم درای

همان کاوه آن بر سر نیزه کرد همان گه ز بازار برخاست گرد

خروشان همی رفت نیزه به دست که ای نامداران یزدان پرست

کسی کو هوای فریدون کند دل از بند ضحاک بیرون کند

بپویید کاین مهتر آهرمن است جهان آفرین را به دل دشمن است

کاوه از درگاه ضحاک بیرون می آید و مردمان بسیاری اطراف او جمع شدند او با جوش و خروش آنها را به سمت عدالت و دادخواهی فراخواند. سپس چرم پاره ای را که آهنگران به هنگام کار به کمر می بستند را بر سر نیزه کرد و مردم را به یاری خواست. خطاب به مردم گفت: ای خداپرستان کسی که مشتاق دیدار فریدون است باید که از زیر بار بندگی ضحاک بیرون بیاید. ضحاک یک شیطان است و با خداوند دشمنی دارد.

همی رفت پیش اندرون مرد گرد جهانی برو انجمن شد نه خرد

بدانست خود کافریدون کجاست سر اندر کشید و همی رفت راست

بیامد به درگاه سالار نو بدیدندش آنجا و برخاست غو

چو آن پوست بر نیزه بر دید کی به نیکی یکی اختر افگند پی

بیاراست آن را به دیبای روم ز گوهر برو پیکر از زّر بوم

بزد بر سر خویش چون گرد ماه یکی فال فرخ پی افکند شاه

فروهشت ازو سرخ و زرد و بنفش همی خواندش کاویانی درفش

کاوه در حالی که جمعیت زیادی او را همراهی می کرد، از آنجا که می دانست جایگاه فریدون کجاست به سمت او حرکت کرد. کاوه به نزد فریدون آمد، وقتی فریدون آن پوست (لباس آهنگری) کاوه را بر سر نیزه دید، آن را با دیبای رومی و جواهرات مختلف تزیین کرد و به شکل کلاه درآورد و نوارهای زرد و سرخ و بنفش رنگ از آن آویزان کرد و آن را “درفش کاویانی” خواند و بر سر گذاشت. از آن به بعد هم هر کس که پادشاه می شد، این درفش را که نماد اتحاد و عدالت خواهی ایرانیان بود را بر سر می گذاشت. بعد از هر کس که به پادشاهی می رسید، مقداری جواهرات به آن چرم بی بها اضافه می کرد و به این شکل درفش کاویان از درخشش جواهرات مختلفی که به آن آویزان بود مثل روز روشن شده بود.

فریدون چو گیتی بر آن گونه دید جهان پیش ضحاک وارونه دید

سوی مادر آمد کمر بر میان به سر بر نهاده کلاه کیان

که من رفتنی ام سوی کارزار ترا جز نیایش مباد ایچ کار

فریدون نزد مادر رفت تا با او وداع کند. به مادر گفت: که زمان رفتن فرا رسیده است و من از تو می خواهم که دعای خیرت را بدرقه راهم کنی. مادر گنجی که از شوهر و نیاکانش داشت و نهان کرده بود را به فریدون داد و وی با آن گنج لشکریانی فراهم ساخت و با دو برادر کوچکتر خود با نام های کیانوش و پرمایه به سمت ضحاک حرکت کرد.

فریدون به خورشید بر برد سر کمر تنگ بستش به کین پدر

برون رفت خُرم به خرداد روز به نیک اختر و فال گیتی فروز

سپاه انجمن شد به درگاه او به ابر اندر آمد سر گاه او

کیانوش و پرمایه بر دست شاه چو کهتر برادر ورا نیکخواه

همی رفت منزل به منزل چو باد سری پر ز سینه دلی پر زداد

به اروند روی اندر آورد روی چنان چون بود مرد دیهیم جوی

دگر منزل آن شاه آزاد مرد لب دجله و شهر بغداد کرد

با طلوع خورشید فریدون به کین خواهی پدر سفرش را آغاز کرد، سپاه بسیاری او را همراهی کرد و برادرانش کیانوش و پرمایه او را همراهی می کردند. فریدون به نزدیکی اروند رود یا همان دجله رسید و در نزدیکی شهر بغداد اتراق کرد.

وقتی فریدون آن پوست (لباس آهنگری) کاوه را بر سر نیزه دید، آن را با دیبای رومی و جواهرات مختلف تزیین کرد و به شکل کلاه درآورد و نوارهای زرد و سرخ و بنفش رنگ از آن آویزان کرد و آن را “درفش کاویانی” خواند و بر سر گذاشت. از آن به بعد هم هر کس که پادشاه می شد، این درفش را که نماد اتحاد و عدالت خواهی ایرانیان بود را بر سر می گذاشت.

چو آمد به نزدیک اروند رود فرستاد زی رودبانان درود

بر آن رودبان گفت پیروز شاه که کشتی برافگن هم اکنون به راه

مرا با سپاهم بدان سو رسان از اینها کسی را بدان سو ممان

بدان تا گذر یابم از روی آب به کشتی و زورق هم اندر شتاب

نیاورد کشتی نگهبان رود نیامد به گفت فریدون فرود

چنین داد پاسخ که شاه جهان چنین گفت با من سخن در نهان

که مگذار یک پشه را تا نخست جوازی بیابی و مهری درست

فریدون پس از اینکه به نزدیکی اروند رود رسید، برای نگهبان اروند رود پیغام فرستاد که به من و سپاهم کشتی بده تا بتوانیم از رود گذر کنیم. اما نگهبان اروند رود به گفت او اهمیتی نداد و پاسخ داد: که پادشاه جهان ضحاک به من گفته که اجازه ندهم که کسی بدون مهر و اجازه پادشاه از این آب گذر کند.

فریدون چو بشنید شد خشمناک از آن ژرف دریا نیامدش باک

هم آنگه میان کیانی ببست بر آن باره تیز تک بر نشست

سرش تیز شد کینه و جنگ را به آب اندر آورد گلرنگ را

ببستند یارانش یکسر کمر همیدون به دریا نهادند سر

به خشکی رسیدند سر کینه جوی به بیت المقدس نهادند روی

چو از دشت نزدیک شهر آمدند کز آن شهر جوینده بهر آمدند

زیک میل کرد آفریدون نگاه یکی کاخ دید اندر آن شهر شاه

که ایوانش برتر ز کیوان نمود که گفتی ستاره بخواهد بسود

بدانست کان خانه اژدهاست که جای بزرگی و جای بهاست

فریدون در حالی که از این سخن بسیار خشمگین شده بود، تصمیم گرفت که با اسبش (گلرنگ) از آن راه گذر کند. یارانش هم او را همراهی کرده و همگی به آب زدند. پس از آن به سرزمین بیت المقدس رسیدند. پس از اینکه از دشت به شهر رسیدند فریدون چشمش به کاخی بسیار بزرگ افتاد که مثل مشتری بزرگ و بهترین مکان برای آرامش و آسایش بود و فهمید که آنجا کاخ ضحاک است. به یارانش گفت زمان آن رسیده که ما به ضحاک حمله کرده و جهان را از وجود او پاک کنیم. پس گرز گرانش را به دست گرفت و در حالی که نام خداوند را بر زبان راند به کاخ ضحاک حمله کرد. / تبیان

می فایل مجله ادبی حافظ تالی