اخبار مهم
Home / اخبار حوزه ادبیات / باران دیر امدی . . .
14453_293.jpg

باران دیر امدی . . .

به گزارش حافظ تالی به نقل از مجله خبری ایران مطلب:

با هر جون کندنی بود سرشو از زیر برگ کشید بیرون


آفتاب افتاد توی صورتش
از پشت گلبرگش نگاهی به آسمون انداخت و لبخندی نشست روی لبای تردش
حس خوبی داشت ،
دور تا دورش پر بود از بوته های سر به آسمون کشیده و پربرگ ،
با گلهای رز سرخ درشت و تیغ های تیز ،
خودشو سپرد به دست نسیم و آفتاب ،
قطره های شبنم رو چشید و لپاش گل انداخت .
دمدمای غروب بارون اومد ،
دستاشو باز کرد و بارونو کشید توی آغوشش ،
اندازه خودش بارونو بغل کرد ،
بوسیدش و بوییدش ،
بوی آسمون میداد ،
چشیدش ،
مکیدش ، قدشو صاف کرد و شروع کرد به ترانه خوندن ،
گلهای اطرافش می رقصیدن و نگاهش می کردن ،
خجالت کشید و نگاهشو دزدید ،
لپاش سرخ شد وسرشو زیر برگ پنهون کرد .
***
آفتاب نزده بیدار شد ،
گلبرگاش باز تر شده بودن و شبنم رفته بود زیر پوستش ،
دستاشو کش آورد و از ته دل خندید ،
یک پروانه برای اولین بار چند ثانیه روش نشست و زود پرید ،
هنوز تا گل شدن فاصله داشت ،
اما سنگینی پروانه براش لذت بخش بود ،
به خورشید نگاه کرد و دل به نسیم سپرد ،
خاک مهربون ریشه هاشو خوب بارور کرده بود ،
عطر بارون هنوز روی تنش مونده بود .
بعد از ظهر بود که صدای پای آدم رو شنید ،
از پشت گلبرگش شرمزده و مضطرب نگاه به بیرون انداخت ،
چشم هایی رودید که بهش خیره شده بود ،
گلبرگشو بست و گوشاشو تیز کرد ،
حس کرد چیزی به ساقه اش کشیده میشه ،
دردش اومد ،
درد بیشتر و بیشتر شد ،
خواست فریاد بزنه اما ، نفسش توی گلوش پیچید ،
سوخت ، کمرش تیر کشید و بعد …
چیزی نفهمید .
می شنید
– اینو برای تو چیدم ،
صدای خنده ای آمد
– وای خدای من ، خیلی خوشگله ، این که هنوز یه غنچه اس ،
– خب عشق ما هم شبیه یه غنچه است ، مگه نه ؟
صدای زنانه دوباره خندید
سخت نفس می کشید ،
ساقه اش می سوخت ،
گریه اش گرفت ،
قطره های اشکش و قطره های شبنم با هم از لای گلبرگ های در هم تنیده اش بیرون چکید ،
دلش می خواست سرشو تکیه بده به یک برگ پهن ،
دلش آفتاب می خواست و نسیم ،
بارون ، کاشکی بارون می اومد .
روی میز کنار تخت ، یک غنچه سرخ بود، پیچیده در زروق ،
صدای نجواهای عاشقانه می آمد و بوسه های تند ،
بوی عطر می آمد و صدای باران ،
باران خودش را به شیشه می کوبید و اشک میریخت ،

غنچه نگاهش چسبیده به شیشه ،
آه .. باران ، باران آمد ، نازنینم رسیده انگار …
باران خودش را به شیشه می کوبید و می کوبید ،
شیشه اما ، انگار مست تماشای دلدادگان بود ،

صدای خنده های ریز می آمد و زمزمه های داغ ،
باران می گریست ،
غنچه ، چشمش خیره به شیشه های پنجره مرد ،
باران تا صبح گریست .
صبح روز بعد نه مرد بود نه زن نه باران ،
مستخدم هتل غنچه را برداشت ،
نگاه کرد و سری تکان داد ،

غنچه را انداخت توی سطل زباله و در اتاق را بست .

منبع:lovestoryme

می فایل مجله ادبی حافظ تالی